من اینجا در درون خویشتن آرام می گریم
و تو ای دوست نمیدانی چه جانسوز است انسان در درون خویشتن گرید
من اینجا دیدگانم دشت خاموش تمناهاست
من اینجا مونسم تاریکی شبهاست
من اینجا زندگی را از ورای پرده ی اشک زلال خویش میبینم
همان افسانه ی تکراری پوچ است
من اینجا از پس دیوار سنگین سکوتی تلخ
من اینجا از پس کوه بلند نامرادیها
به یاد روزهای مرده در آغوش سرد عمر
به یاد آرزوهایی که در گور زمان پوسید
پرستوهای عمر خویش را میدهم پرواز
به آنجایی که ابر کینه را ره در حریم آفتابش نیست
ولی افسوس...
سرود خویش را با باد می خوانم
گریه ی خود را با سنگ می گویم....