سلام چهارم!
سلام به زندگی!
سلام به لبخند!
سلام به ستاره!
سلام به تو!
قلم رو به دست گرفتم
ذهنم از کلمات خالی بود و چشام پر از اشک...
از پشت اشکینه ی چشام سطرهای کج و کوله رو نگا کردم سطرها بهم دهن کجی
می کردن.
خدایا چی بنویسم؟! پرم از خالی پرم از حرفهای نگفته ای که نمی خوان گفته بشن
ساعتها به سطرهای خالی خیره شدم بعد کاغذرو تا کردم و توی پاکت گذاشتم و در
اولین فرصت پست کردم.
سطرها دیگه خالی نبودن
گاهی ردپای اشک خیلی بهتر از کلمه ست....
یکی به سلامها اضافه شد: سلام به اشک!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 18:23  توسط master of puppets
|
